
اگرباگریه دريايي بسازم اگرباخنده رويايي بسازم اگرخنده شوددرمن فراموش اگرگريه شودبامن هم اغوش توراهرگزنخواهم كردفراموش؟;-)

عميق ترين درد زندگى مردن نيست بلکه نداشتن کسى است که الفباى دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزى
گزیدهای از شعرهای آنتوان دوسنت اگزوپری
"خالق اثر معروف شازده کوچولو"

تو از سرزمین اسرار آمده ای و من از تو میترسم ... آری، آدمی همیشه از اسرار میترسد...
چند دقیقه دیگر
چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
به من، به چشمانم،
و به قلبی که برای تو می تپد
این شب و این باران
و تو
چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
پیش از آن که کاملا ً تمام شوم ...
ای سپیده دم
ای سپیده دم
ای خورشید
یاری کن
تا امروز را بسازم ...
امروز،
فقط امروز
برای ساختن دنیا
کافی است ...
مسافر سرزمین اسرار
تو از سرزمین اسرار آمده ای
و من از تو می ترسم ...
آری، آدمی همیشه از اسرار می ترسد ...
باید به موقع می خوابیدم
برای چشم به خوبی زیبایی
برای گوش به خوبی لالایی
و برای دل به خوبی هدیه ...
تو از کجا می آیی ای پری؟
راه گم کرده ای بر این خاک،
یا مسافری؟
و من باید به موقع می خوابیدم
تا خواب تو را می دیدم ...

باد و گیسوانت
باد
همیشه یکسان خواهد ورزید
اما نه برای تو ...
آنجا که تو باشی
باد همیشه بی قرار و نابسامان
به فریاد بدل می شود
به سوز دل
و هیاهو
و گم می شود در خرمن بی کرانه گیسوانت ...
گنج
در زیر سکوت تو گنجی است
خاموش و مغرور
همچون میراث یک دهکدۀ دور
گنجی پنهان
در خطر هجوم غارتگران
گنجی که من دیده ام
و خود را به ندیدن می زنم ...
آرامش فاتحان
ما هم اکنون شکست خوردیم
اما من آرامش فاتحان را حس می کنم
همچنین آرامش دانه ای در دل خاک ...

من عاشق آن دیده چشمان سیاهم
بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم
گر مستی چشمان سیاه تو گناه است
من طالب آن مستی و خواهان گناهم...

شجاعت همیشه سروصدا نمی کند برخی اوقات شجاعت صدای کمی در پایان روز است که می گوید "من فردا دوباره امتحان می کنم".

به بالهايي نيازمنديم
بالهاي عشق و نه بالهاي عقل
عقل به پايين ميكشدت
قائم به قانون جاذبه است
عشق سوي ستارگان ميبردت

عشقت به دلم اگر بتابد چه کنم،مهرت به سرايه من بخوابد چه کنم، يک دم به سؤال من جوابی بده دوست،روزی که دلم تو را بخواهد چه کنم..

من بازی با کهکشانها رو دوست دارم .
و شما رو دعوت میکنم به این بازی
این بازی دو قاعده دارد:
حفظ هماهنگی قطعات با هم
و لذت بردن از آنچه اتفاق می افتد.

اهنگ از فیلم "رومئو و ژولیت" و اهنگساز ان نینو Roto

این پاییز بود که من پاسخ این کلمات را پیدا کردم:
درک کردن
ابدی بودن
رمز و راز عشق در پاییز
پرواز کردن
رویایی بودن

آرزو می کنم با افتادن هر برگ پاییزی از درخت یکی از غمهای دلت پاک بشه.آنقدر که دیگر هیچ غمی نداشته باشی

اينگونه زندگي كن:شاد، اما دلسوز.ساده،اما زيبا.مصمم،اما بي خيال. مهربان، اما جدي.سبز،اما بي ريا.عاشق،اما عاقل.
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که
وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا
بود و غیر از خدا هیچکس نبود. این
قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا
هیچ کس نیست.


پاییز فصل پیر شدن برگها ست و ببینید که چطور پر رنگ تر و پر نورتر از گذشته هستند .

عزیز دلم از پاییزدلگیر نباش
از شاخ و برگهای زرد دلگیر نباش
و سکوتم...که نمی خواهم در موردش چیزی بپرسی
از اندوه و غمی که در قلبم هست
از در اغوش گرفتن غروب
از سرما و شب زودهنگام
که اینها همه هدیه های پاییزند
تقديم به شمعي كه پروانه اش منم
تقديم به طلوعي كه غروبش منم
تقديم به دريايي كه ساحلش منم
وتقديم به دوستي كه دوستدارش منم

تودريا بودى ومن قايقى خرد
كه هر جا خواست امواجت مرا برد
دلم پارو زن بيچاره اى بود
كه درامواج عشقت يك شبى مرد

"این پاییز زیبا تقدیم به عشقم که تا همیشه دوستش خواهم داشت و تا همیشه برای تو و چشمانت می نویسم"

پاییز فصل بادبادک ها

اگر من پرنده بودم به دنبال خزان پی در پی پرواز می کردم.

زندگی توالی از لحظات است که هر لحظه از ان میتونه موفقیت امیز باشه.

جواني اوج احساسات عاشقانه است،اما اگه نتوني هيچ وقت به عشقت برسي بي صدا خواهي مرد.

دلبرا
آیا این کلمات شیفته مجالی برای دیدار دیدگانت خواهند داشت ؟
... یا گذر از میان لبانت
. آمرزیدن من ! این چشمانت بود
در سایبان کدامین کس
عصری - من آسائیدن
و چرت منقطع کم پای را آموختم ؟
در آرامش آنان من ستارگان و ماه را در آغوش کشیدم
یک کرجی خیالی از گلبرگها ساختم
و جان خسته ام را در کف نهادم
آشامیدن را به لب پر عطشم ارزانی داشتم
خواسته چشمانم را فرو نشاندم
دلبرا
آنگاه که از روی تصادف دیدار کردیم
چونان نیرومندترین دیدارها بود
حزن من همچنان بروی جاده قدم می زد
... آشکار
... نقاب برکشیده
... با کام هایی سنگین
... تو حزن من بودی
افسردگی و گم گشتگی
سکوت و پشیمانی
در بر می گرفت یک شاعر از پا در آمده از کشمکش را
برای چکامه سرایی
... یارا
شخصی توانمند تر در سرزمین من است
کشته شده بدست پوچی و بطالت
... روح من ... به لرزش در آمد ... تو را که دید
نابگه حس کردم گوئی دشنه ای قلبم را می کاود
... تطهیر کرد قلبم را ... بیانم را
مرا به خاک به سجود در آورد ...
با پیشانی خاک آلود و دستان - استغاثه کننده
در سایبان چشمان نوشین تو
... یارا
اگر نابگه ملاقات کنیم
اگر چشمانم آن دیدگان تو را بینند
آنچنان روشن - سبزفام - غرق در ابهام و بارندگی
اگر بروی جاده - با تصادفی دیگر دیدار کنیم
و چیست تصادف ؟
جز سرنوشت ؟
پس به جاده بوسه خواهم زد
بوسه خواهم زد
... دیگر بار